تلاش برای بد بودن

نگاهی مفصل به فیلم مغزهای کوچک زنگ زده ساخته هومن سیدی

با بازی نوید محمدزاده - فرهاد اصلانی - نوید پورفرج - فرید سجادی حسینی - مرجان اتفاقیان - نازنین بیاتی - امید شیری
سه فیلم قبلی هومن سیدی نشان می‌دهند که هیچ‌چیز به‌اندازه‌ی «بازیگوشی» (آن هم به هر قیمتی) برای سازنده‌اش اهمیت نداشته است؛ این‌که مصرانه دلش می‌خواهد در سینمای ما تکنیک‌های جدیدی را در اجرا تجربه کند، ولو مجموعه‌ی آنها در کنار هم به ساختن هیچ فرم یکپارچه و واحدی منجر نشود. سهل است، که‌ای بسا خیلی از سکانس‌هایش هم برای خودشان سازی جداگانه و مستقل از فرم کلی اثر - اگر اصولاً چنین چیزی در این فیلم‌ها وجود داشته باشد - بزنند.


 

برای اثبات این ادعا در هر کدام از این سه فیلم، سکانس‌ها و صحنه‌های متعددی را می‌توان پیدا کرد. از شروع سیزده و آن تصادف مهیب و میخکوب کننده – که با وجود اجرای درستش، هیچ وزن و اهمیتی در داستان ندارد و می‌شود به راحتی آن را کنار گذاشت – بگیر تا مثلاً سکانس مراجعه‌ پدر و مادر به کلانتری و آن کمدی غریبی که در پس زمینه، بر سر افتادن میل پرده‌ی اتاق پلیس شکل می‌گیرد.

حضور بابک حمیدیان در اعترافات ذهن خطرناک من در آن سکانس شوخ‌وشنگ و کاملاً متفاوت از بافت کلی اثر یا صحنه‌ی صامت ماقبل اعدام طناز طباطبایی در خشم و هیاهو با آن پنکه‌ای که مدام در اتاق می‌چرخد، نمونه‌های دیگری از این فرم آشفته و لحن چندپاره در فیلم‌های بعدی سیدی هستند.

هومن سیدی و کارگردانی او

نگاهی به فیلم مغزهای کوچک زنگ زده

اصالت دادن به بازیگوشی و تجربه‌ فضاهای تازه در این آثار، از همان مرحله‌ نوشتن آغاز شده و به واقع به شکلی شدیدتر در فیلمنامه‌ هرسه فیلم اتفاق افتاده. گویی نویسنده – که باز خود سیدی است- به‌عنوان یک فیلم بین و سریال باز حرفه‌ای، اصرار داشته هر آنچه را در فیلم‌ها و سریال‌های مختلف پسندیده و به دلش نشسته، به هر شکلی شده در فیلم‌های خودش هم بگنجاند و کاری نداشته که گرچه کوئن‌ها و تارانتینو و جارموش و لینچ و دیگران، هر کدام سینمای خاص و متفاوت و «مریض»ارتقا داده شد دارند، اما دلیل نمی‌شود که از درهم آمیختن همه‌ این مرض‌ها، معجون دل‌نشین و کلاژ بقاعده‌ای به دست بیاید.

او هنگام نوشتن، به‌عوض تلاش برای همگن کردن قطعات بی‌ربط این لحاف چهل تکه در کنار هم، سعی کرده برای هر کدام از این دگمه‌ها، کوئن و لینچ و ریچی و دیگران، کُتی بدوزد و برایشان سکانسی در فیلمنامه در نظر بگیرد. انگار خیلی هم عجله داشته که زودتر از این مرحله رد شود و به اجرا برسد، که خب به وضوح هیجان‌انگیزتر است و «بیشتر حال می‌دهد» و با آن طبع بازیگوشش سازگاری بیشتری دارد.

 

به همین دلیل است که غیر از گسستگی فرمی، به لحاظ مضمونی و محتوایی هم این سه اثر ارتباط خاصی با همدیگر پیدا نمی‌کنند. واقعاً چطور می‌توان سیزده را که درباره‌ مشکلات بلوغ یک نوجوان در کلان شهر آشفته‌ای مثل تهران است با خطی به فضای مالیخولیایی ذهنی و روان پریشانه‌ اعترافات… وصل کرد و در ادامه به قصه‌ پر از خیانت و جنایت و کثافت خواننده‌ خشم و هیاهو رسید که درگیر آفات شهرتی شده که از ابتدا جنبه‌اش را نداشته؟

مغزهای کوچک زنگ زده بهترین فیلم کارنامه‌ هومن سیدی

نگاهی به فیلم مغزهای کوچک زنگ زده

همه‌ اینها در کنار هم باعث می‌شد اشتیاقی به دیدن این آخری، مغزهای کوچک زنگ زده نداشته باشم، آن قدر که وقتی در ایام جشنواره به نمایشش در سالن مطبوعات نرسیدم، خیالم راحت بود که چیز دندان‌گیری را از دست نداده‌ام. اما موج نظرات و نقدهای مثبت، به تماشای فیلم کنجکاوم کرد؛ بدون امید و انتظار خاصی به سالن عظیم و افتضاح سینما آفریقا رفتم و در پایان در کمال تعجب غافلگیر شدم.

چرا که جدا از ضعف و قوت‌های فیلم، انتظار این حجم از «انسجام» و «یکپارچگی» را در فیلمنامه و اجرا از سیدی نداشتم؛ از آن ذهن پر از انرژی و شیطنت و در عین حال شلخته و ساختار ناپذیری که بعید به نظر می‌رسید هیچ وقت بتواند روی یک خط خاص متمرکز شود و تا انتهای کار هم تا حد قابل قبولی به آن پایبند و وفادار بماند. مغزها… اما در مجموع به خوبی از پس این مهم برآمده بود و به همین خاطر هم با اختلاف بهترین فیلم کارنامه‌اش محسوب می‌شود.

باورپذیری مغزها

نگاهی به فیلم مغزهای کوچک زنگ زده

البته ممکن است فیلم تاحدی (شاید حتی حد زیادی) «خارجی» به نظر برسد؛ از انتخاب لوکیشن و دکوپاژ و تدوین و موسیقی بگیر تاجنس ارتباط بین غُلتشن‌های آن گَنگ‌های مخوف و رقابت و درگیری‌های خونینِ بینشان. اما این خارجی بودن، بیش و پیش از آن که ضعف یاقوتی برای مغزها… باشد صرفاً ویژگی آن است؛

ویژگی‌ای که به‌جز چند مورد خاص (مثل همان ارتباط بین گنگ‌ها) از مرز باورپذیری بیرون نمی‌زند، حالت نمایشی و تصنعی به خودش نمی‌گیرد و باعث نمی‌شود احساس کنیم با آدم‌ها و اتمسفری بیرون از دنیای این شهر ترسناک و هیولاوار مواجهیم. باورپذیری مغزها… در قدم اول در فیلمنامه‌اش اتفاق افتاده؛ مرحله‌ای که مشخص است سیدی این بار برای پرداختنش زمان بیشتری گذاشته و با روحیه‌ی عجولانه‌ی فیلم‌های قبلی‌اش، به سرعت از آن رد نشده.

هسته‌ مرکزی مغزها… را خانواده‌ای پنج نفره در حاشیه‌ پایتخت تشکیل می‌دهند؛ خانواده‌ای خلافکار که گرچه ثروت قابل توجهی در اختیار دارند، اما در فقر و نکبت دست و پا می‌زنند و لحظه‌ای از زندگی‌شان بوی آرامش و سعادت نمی‌دهد.

قهرمان داستان برادر وسطی خانواده است؛ «شاهین» (با بازی به‌اندازه و هوشمندانه و حساب شده‌ی نوید محمدزاده)، آدمی است که نمی‌تواند اما دلش می‌خواهد «بد» باشد، و حالا باید در سیر اتفاقات فیلمنامه، به انسانی بدل شود که برای «خوب» بودن تلاش می‌کند. شجاعت مهم سیدی در مضمون قصه‌اش، درست در همین جاست.

پرهیز از سیاه نمایی

نگاهی به فیلم مغزهای کوچک زنگ زده

او برخلاف سکه‌ی رایجِ فیلم‌هایی که در این سال‌ها به درست یا غلط برچسب «سیاه نمایی» می‌خورند، از پایانِ (تا حدی) روشن و امیدوارکننده‌ فیلمش نترسیده و نخواسته همه‌‌ی آدم‌هایش را در سیاهی مطلق و تباهی گریزناپذیری رها کند. اتفاقاً چالش اصلی فیلمنامه‌ی او در همین گلوگاه قرار دارد. این‌که چطور باید این تحولِ «منفی به مثبت» را به تصویر کشید که شبیه سریال‌های ماه رمضانی و فیلم‌های «آموزنده» نشود و برای مخاطب باورپذیر و منطقی جلوه کند.

برای رسیدن به این هدف، سیدی از ابتدا با کثافتِ دنیای فیلمش، بی‌تعارف و رودربایستی مواجه شده و از دور فقط برایش دست تکان نداده؛ بلکه دل به این دریای لجن زده و آن را با رنج و تلخی در آغوش کشیده. صحنه‌ی معرفی «شکور» (با بازی باز هم درخشان فرهاد اصلانی) را به یاد بیاورید، وقتی خیلی جدی از یکی از آدم‌هایش که ادعا کرده مخدرهای تولیدشده را بلعیده، می‌خواهد که جلوی رویش قضای حاجت کند.

یا از آن مهم‌تر، سکانس کلیدی فیلم، صحنه‌ی قتل شهره و رفتار اعضای خانواده در برابر این جنایت؛ از شکور که پریشان و به هم ریخته، سعی می‌کند خودش را خونسرد نشان بدهد و پر از تنش و اضطراب، قاشق را ته ظرف تخم مرغ می‌کشد و برای خودش لقمه می‌گیرد، تا شاهین که ترس خورده و ویران، قالب تهی کرده و ناباورانه و هراسان لحاف را به روی صورتش می‌کشد، تا «شهروز» که خیالش راحت است با این خواهرکشی، بزرگ شدنش را به خان داداش ثابت کرده و جانشینی طایفه، بی بروبر گرِدِ مال خود اوست.

قاچاق کودک

با خلق درست ترک‌ها و تزلزل‌هایی این‌چنین در شخصیت شاهین، فیلمنامه می‌تواند با چرخش در نقطه‌ی درستش ضربه‌ی نهایی را برای متحول‌شدن به او بزند؛ وقتی‌که می‌فهمد قرار بوده فقط یکی از همین بچه‌های توی دست‌وبال شکور باشد، اما تصادفاً مسیر زندگی‌اش تغییر کرده و «خانواده‌دار» شده و حالا دقیقاً به همین دلیل، همچون زائده‌ای مزاحم در زندگی بقیه به نظر می‌رسد که نباید بیش از حد پر و بالش داد و تحویلش گرفت (در این چرخش، رمزگشایی از چاله‌ی روی پیشانی شاهین چقدر ظریف و مؤثر صورت گرفته).

از این به بعد شاهین که انگار به غیر از خون، باقی دلبستگی ها و وابستگی‌هایش به این خانواده را هم از دست داده، «من» دیگری را در خودش کشف می‌کند و به جای فرورفتن در آن دنیا، افسار زندگی‌اش را به سوی تازه‌ای می‌چرخاند؛ اول از همه در انتهای فصلی پرتعلیق، با خونسردی خبر مرگ مادر را به شکور می‌دهد و ساده و سنگین انتقامش را از او می‌گیرد. (هرچند منطق بخش ابتدایی این سکانس – که اتفاقات خیلی مهمی را در ادامه‌ی فیلم رقم می‌زند – سست و مخدوش به نظر می‌رسد؛ به واقع علت رفتار شکور برای مخاطب قابل فهم نیست، که اگر می‌خواهد این طور به شاهین اعتماد کند و هست و نیستش را به او بسپارد، پس چرا این قدر روی تحقیر و له کردنش اصرار می‌ورزد؟)

بعد از آن با کمک به شهره برای فرار، لو دادن باند قاچاقچیان کودک و پسر بچه‌ای که دست آخر ترک موتورش سوار کرده، نشان می‌دهد که واقعاً می‌خواهد زندگی تازه‌ای را بیرون از این نکبت آغاز کند (در این سیر تحول، نمی‌توان از فصل پرشور و احساس اولین ملاقات «مرتضی» با پدرش حرفی به میان نیاورد. شخصیت معصوم و دوست داشتنی‌ای که با فیلمنامه و بازی غافلگیرکننده‌ی «نوید پورفرج» ساخته شده بود، استحقاق چنین جایزه‌ی کوچکی را در مغزها… داشت که خوشبختانه سیدی چون نخواسته همه‌ی آدم‌هایش را در بدبختی غرق کند، این لطف را هم از مرتضی دریغ نکرد).

داستان چوپان و گوسفندها

با این همه، طبعاً فیلم بدون اشکال و ایراد نیست. مثلاً تصویرش از باندهای اراذل‌واوباش و روابط عجیب‌وغریبشان، تا انتها «از دور» و ویترینی باقی می‌ماند و گاهی دیگر «زیادی» خارجی به نظر می‌رسد. تازه فیلم هیچوقت به این آدم‌ها نزدیک نمی‌شود و مخاطب را در این تردید نگه می‌دارد که آیا این صرفاً تصویری برساخته‌ی کارگردان بوده و تنها به دلیل جذابیت‌های بصری و داستانی‌اش انتخاب شده، یا واقعاً در دنیای بیرونی هم‌چنین گنگ‌هایی با چنین ارتباطاتی وجود دارند؟

غیر از آن، قصه خیلی دیر به قهرمانش (شاهین) می‌رسد و رویش متمرکز می‌شود. در واقع تقریباً تا دقیقه‌ی سی با آدرس‌های غلطی که از فیلمنامه گرفته‌ایم، ممکن است تصور کنیم با اثری شبیه ابد و یک روز مواجهیم و داریم داستان خانواده‌ای را می‌بینیم که هیچ کدام از اعضایش وزن و اهمیتی بیشتر از بقیه ندارند. آن نریشن‌های شاهین هم – که ظاهراً مضمونش یکی از تم‌های اصلی کار بوده و حتی یکی از تیزرهایش را با توجه به آن ساخته‌اند – اصلاً در فیلم ننشسته و کاملاً وصله پینه‌ای به نظر می‌رسد؛

همان کلمات قصار درباره‌ی چوپان و گوسفندها و این‌که انگار در پایان با آزاد شدن شهروز، چوپان دیگری به دنیا آمده و قرار نیست روزگار سیاه این آدم‌ها به پایان برسد؛ چیزی شبیه نریشن‌های نوجوانِ سیزده، که او هم در ذهنش از چیزهایی حرف می‌زد که رد و اثری از آن در هیچ جای دیگر قصه و فیلم دیده نمی‌شد.

نگاهی به فیلم مغزهای کوچک زنگ زده

احتمالاً بتوان این نریشن و چندتایی اشکال دیگر در فیلم – مثل سکانس کتک‌کاری شاهین با بچه‌های بالاشهر در بام تهران – را به حساب بقایای همان روحیه‌ی بازیگوش و عجول سیدی گذاشت، که هنوز آنقدری که باید به «پختگی» نرسیده. سیدی مغزها…. را سه سال مانده به چهل سالگی‌اش ساخته؛ آیا آرامش و طمأنینه‌ی رسیدن به میان‌سالی، کم کم در ذهن او ته‌نشین شده و اثرش را روی سینمایش گذاشته؟

آیا مغزها… نوید ظهور یک استعداد تازه را در سینمای ما می‌دهد؟ اگر آن همه از این شاخ به آن شاخ پریدن‌های فیلم‌های قبلی‌اش نبود، با اطمینان می‌شد به این سؤال جواب «مثبت» داد. اما حالا دست کم تا وقتی فیلم بعدی‌اش را ندیده‌ایم، جواب من به این سؤال «نمی‌دانم» است.

منبع: سید احسان عمادی، همشهری ۲۴


مقالات بیشتر:

نگاهی کوتاه به فیلم به وقت شام

نگاهی به بهترین انیمیشن ۲۰۱۸، کوکو

نگاهی به فیلم سینمایی خفگی

تحریریه وینوک


4 comments

  • سارا

    ۱۳۹۷-۰۷-۱۶ از ۱۰:۱۶

    واقعا فیلم ارزشمندی بود …خسته شدیم از بس فیلم تکراری دیدیم تویسینما ..هرچند عربده کشی های نوید محمد زاده باز هم تکراری شده بود…ولی در کل فیلم خیلی جذابی بود و واقعا میشه پیشرفت رو توی فیلم های هومن سیدی دید

    پاسخ

  • رژین

    ۱۳۹۷-۰۷-۱۶ از ۱۶:۴۵

    فیلم خوبی بود و میشه گفت که داستانش داستان نو جدیدی بود. اما واقعا چرا همه دوست دارند نوید محمدزاده رو درگیر نقش‌های گذشته اش بکنند؟

    پاسخ

  • میلاد

    ۱۳۹۷-۰۷-۱۸ از ۱۵:۳۱

    مغز های کوچک زنگ زده هم شبیه همون ابد و یک روز بود….

    پاسخ

  • شقایق مرادی

    ۱۳۹۷-۰۷-۲۱ از ۱۰:۰۵

    ای بابا خسته شدیم از بس این نوید محمدزاده رو تو نقش‌های تکراری دیدیم

    پاسخ

پاسخ دادن

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. فیلد های علامت گذاری شده با * را باید تکمیل نمایید.



 

۱۳۹۵. تمامی حقوق برای وبسایت vinok (وینوک) محفوظ است.

عضویت در خبرنامه وینوک

در خبرنامه وینوک عضو شوید و آخرین مطالب وینوک را در ایمیل خود بخوانید