کارگردانی خاص با سبک کارگردانی خاص

نوآبامبک، راوی داستان‌های رئالیستی درباره‌ آمریکا

  تنهایی یک دونده‌ استقامت: نوآ بامبک و وس اندرسون همان‌طور که در زندگی شخصی دوستانی نزدیک و همسن و سال‌اند در تقسیم‌بندی‌های سینمای معاصر آمریکا هم در جایگاه تقریباً مشترکی می‌ایستند. هردویشان تلاش کرده‌اند در حاشیه‌ جریان اصلی صنعت سینمای آمریکا و بدون تن دادن به قواعد دست و پاگیر استودیوها برای سلیقه‌های شخصی خودشان معادل‌هایی تصویری بسازند و این روند را در طول سال‌های مختلف با تمام سختی‌ها و دشواری‌هایش حفظ کنند. تفاوت آنها به انتخاب حس و حال و بسترهای داستانی‌شان برمی‌گردد.


بامبک تصمیم گرفته دور از فضای فانتزی فیلم‌های اندرسون، راوی داستان‌هایی رئالیستی درباره‌ آمریکایی‌هایی معمولی باشد که عمدتاً به طبقه‌ی متوسط تعلق دارند و با مسائلی مثل آشفتگی نسبت‌های خانوادگی، پیچیدگی‌های روابط انسانی و فشارهای گریزناپذیر اقتصادی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. پدر بامبک، جاناتان، هم سابقه‌ی رمان‌نویسی داشته و هم نقد فیلم. مادرش جرجیا براون هم از نویسندگان باسابقه‌ نشریه‌ معتبر ویلیج ویس بوده.

بامبک متأثر از این پس زمینه به عنوان جوانی با قریحه‌ ادبی وارد سینما شد و بعد از سه فیلم نه چندان موفق با ماهی مرکب و نهنگ تا نامزدی اسکار بهترین فیلمنامه‌ی اریژینال پیش رفت و به عنوان فیلمسازی مستقل و صاحب سلیقه شهرتی به هم زد. او مثل خیلی دیگر از فیلمسازان مستقل سینمای آمریکا در طراحی قصه‌ها و داستان‌هایش درباره‌ی آمریکایی‌های بخت برگشته یا مغموم تا حد زیادی وامدار زندگی شخصی خودش و دوستانش بوده و به همین دلیل نتیجه در اغلب موارد بسیار ملموس و باورپذیر از کار در آمده است.

اما آنچه بامبک را از دیگر فیلمسازان هم دوره‌اش متمایز کرده گرما و شوری است که فیلم‌هایش را بسیار تماشایی می‌کند و حس و حالی دوست داشتنی به آنها می‌دهد و وقتی با طنازی بامبک و شخصیت‌هایش همراه می‌شود نتیجه را قابل دفاع‌تر می‌کند. بامبک این روزها آنقدر شهرت به هم زده که بتواند علاوه بر رفقای بازیگرش مثل بن استیلر، راحت‌تر از گذشته از بازیگرهای بزرگی مثل داستین هافمن هم برای بازی در فیلم جدیدش، داستان‌های مایروویتز، دعوت به کار کند. از طرف دیگر اما به یک بزنگاه تعیین‌کننده در کارنامه‌اش رسیده است.

او بعد از تجربه‌های پرطرفداری مثل فرانسس ها که گرتا گرویگ نقش پررنگی در آنها داشت به دوره‌ای رسیده که باید برگ برنده‌های جدیدی رو کند و نگذارد به دام تکرار ایده‌های جذاب امتحان پس داده‌اش بیفتد. خصوصاً که گرتا گرویگ هم به همکاری‌اش با او خاتمه داده و با فیلم تحسین شده‌ی لیدی برد به یکی از استعدادهای جدید کارگردانی سینمای مستقل آمریکا تبدیل شده است.

نوآ بامبک؛ مردی که با فیلم‌هایش خود درمانی می‌کند

نوآبامبک

نوآ بامبک، نویسنده و کارگردان سینما، خیلی راحت‌تر از افراد دیگر حاضر است فیلم‌های دهه‌ی گذشته‌ی خودش را که فیلم‌هایی بوده‌اند درباره‌ی ناامیدی، خانواده‌های از هم پاشیده، حیوانات خانگی در حال احتضار – فیلم‌هایی کمدی در نظر بگیرد. وقتی گرینبرگ، با بازی بن استیلر در نقش مردی تلخ و عذاب کشیده، مردی عوضی و جلیقه پوش، در سال ۲۰۱۰ اکران شد، بعضی تماشاچیان چنان آن را پس زدند که یک سینما مجبور شد اطلاعیه بزند که: «پول بلیت تنها تا یک ساعت بعد از شروع فیلم پس داده می‌شود». چند سال قبل ترش هم در یک جلسه‌ی پرسش و پاسخ بعد از اکران فیلم مارگو در عروسی یکی از تماشاگران شخصیت نیکول کیدمن، زنی نویسنده و خوددرگیر، را با مادر هیتلر مقایسه کرده بود.

بامبک اخیراً برایم تعریف کرد در سال ۲۰۰۵ وقتی شروع کرده بود به پیش نمایش ماهی مرکب و نهنگ، فیلمی که براساس خاطراتش از طلاق والدینش ساخته بود، «انتظار خنده‌های بیشتری» داشته. او همچنین به خاطر داشت که وقتی فیلم را برای مادرش نمایش داده، خودش شروع کرده به هق هق و مجبور شده سالن را ترک کند.

چند وقت پیش، یک روز غروب، بامبک در کافه‌ای شیک و قدیمی در برلین نشسته بود و داشت قبل از اکران فیلم جدیدش، فرانسس ها، در جشنواره‌ی برلین با گرتا گرویگ بازیگر ناهاری دیروقت می‌خورد. فیلم کمدی سیاه و سفیدی است درباره‌ی جوانان نیویورکی و سرشار از یک روحیه‌ی شادِ غریب و شیرین است – یا حداقل نوعی نگاه که می‌گوید زندگی می‌تواند لذت‌هایی ورای زنده ماندن در خود داشته باشد – که می‌تواند باعث شود طرفداران قدیمی بامبک این فیلم را در کارنامه‌ی او نادیده بگیرند و آن را نشانه‌ای بدانند از سبک سری‌های شادمانه‌ی میان سالی که در نهایت می‌توانند برسند به کایت سواری و امثال آن.

بامبک چشمانی مراقب دارد و در حرف هایش مدام برمی‌گردد و اصلاح و عقب نشینی می‌کند. سخت می‌توان تصور کرد که چنین آدمی سال‌های سال، در دوران کالج و بعد از آن، اجراهای کمدی بداهه داشته. چهره‌ای کشیده و چانه‌ای مربعی دارد. می‌گوید خودش می‌داند چهره‌ی جذابی است ولی بیش از حد هم به‌ش ارزش نمیدهد (گرویگ می‌گوید: «رفتارش با قیافه ش مثل کسیه که یه کامپیوتر خوب داشته باشه»). وقتی می‌خواهد منظورش را واضح منتقل کند، انگشت‌های یک دستش را بازی می‌دهد ولی در باقی موارد ساکن است.

گرویگِ بیست ونه ساله هم ذهنی دقیق و پرمعلومات دارد، ولی سرزنده تر است و گاهی همان حال و هوای آشنای هم دوره‌ای هایش را دارد. ابروهای بامبک معمولا پایین افتاده و ابروهای گرویگ بالاست. گرویگ ناراحت می‌شود او را همان شخصیت اسکروبالی ببیند که گاهی در فیلمها نقشش را داشته و نه یک بازیگر قابل کمدی فیزیکال. با این حال حتی دور از دوربین هم حرکتهای بسیاری دارد: سر تکان دادن ها، اخم‌های طعنه آمیز و عبور دستهایش از کنار هم در لابی زیبای آپارتمان بامبک در نیویورک.

گرویگ در ادامه به درستی اشاره می‌کند که فیلم‌های بامبک معمولا با نشانه‌ای زیرکانه از داستان پیشِ رو شروع می‌شوند. ماهی مرکب و نهنگ با خانواده‌ای چهارنفره در زمین تنیس شروع می‌شود و پسر بچه‌ای که می‌گوید: «من و مامان، تو و بابا». گرینبرگ با شخصیت گرویگ شروع می‌شود، دستیار خصوصی رهاشده‌ای در لس آنجلس، که دارد یک سگ را راه می‌برد و بعد در حال رانندگی است.

ترانه‌ی «جت ایرلاینر» از گروه استیومیلر شنیده می‌شود. وقتی زن میخواهد لاین خودش را در ترافیک عوض کند، اولین دیالوگ‌های فیلم را با صدایی آرام به ماشینی دیگر می‌گوید: «میذاری بیام تو؟» بامبک می‌گوید فرانسس ها هم مثل این بوده: «که اون ترانه ادامه پیدا می‌کرد، اگه تو همین جور می‌روندی و اون آهنگ استیومیلر ادامه پیدا می‌کرد».

کارگردانی خاص با سبک کارگردانی خاص

نوآبامبک

بامبک به جای «اکشن!» می‌گوید: «شروع کن» یا «هروقت آماده ای» و بعد ساکن می‌نشیند و فقط دهانش حرکت می‌کند، انگار دارد با زبانش دنبال جای خالی یک دندان می‌گردد. برای فیلم جدیدی که با گرویگ نوشته است هم، مثل فیلمبرداری فرانسس ها، با دوربین دیجیتال و به شیوه‌ای بی سروصدا و حتی مخفیانه کار می‌کند. در ورایتی یا IMDb هیچ خبری از این پروژه نیامده.

برای مجوز فیلمبرداری عنوان گمراه کننده و کسالت بار «پروژه‌ی بی نام مدارس دولتی» را استفاده کرده (فرانسس ها تحت عنوان «کارگاه دیجیتال بدون عنوان» ساخته شد). ساکنان نیویورک می‌دانند که هر صحنه‌ی فیلمبرداری حداقل یک سبد میوه‌ی نرسیده زیر یک چادر سفید و کلی سیم دارد. کار بامبک در غیاب اینها تقریباً نامرئی است: گروهی کز کرده پشت یک دوربین در تاریکی و لولا کرک، هم بازی گرویگ در فیلم، که از آن سوی خیابان میدود سمت او کنار یک گل فروشی. یکی از رهگذران با لحنی عاقلانه به دوستانش می‌گفت: «بچه‌های دانشگاه نیویورکن».

بامبک قبلا فرآیند کاری اش را با فیلم‌های دانشجویی مقایسه کرده ولی بعدها این را اضافه کرده که: «البته باید بگم که هیچ ربطی به هم ندارن». کارگردانی سخت گیر و جدی است با دانش خوبی از تاریخ سینمای آمریکا و اروپا و جایگاه احتمالی خودش در آن. او از بازیگرانش انتظار دارد دیالوگهایی را که برایشان نوشته بگویند و آنها را بارها و بارها تکرار کنند. حتی یک فیلم مستقل کوچک هم می‌تواند روزانه بیش از صدهزار دلار هزینه داشته باشد اما هزینه‌ی فرانسس ها کسری از این عدد شد.

بازیگران «پروژه‌ی بی نام مدارس دولتی» هم در یک ماشین ون در آن نزدیکی لباسهایشان را عوض می‌کنند. بامبک کشف کرده که صرفه جویی‌های دقیق و انتخاب شده به او قدرت میدهند. او از طریق کار کردن با گروهی کوچک و با درخواست از آدم ها برای دریافت درصد فروش به جای مبلغ پیش پرداخت، توانایی تقلید از کوبریک را پیدا می‌کند؛ می‌تواند فیلمبرداری را هفته ها ادامه دهد، دوباره برود سراغ بخش‌هایی که خوب نشده اند، و حتی برای فیلمبرداری یک سکانس شش دقیقه‌ای برود پاریس.

یک روز پنجاه و پنج برداشت از گرویگ و کرک گرفت که داشتند در یک کمد دنبال چیزی می‌گشتند (گرویگ می‌گوید حالا وقتی کارگردانی فقط پنج برداشت از او می‌گیرد معذب می‌شود: «نمیدونم واقعا به اندازه‌ی کافی بهش پرداختیم؟»)

برای بامبک که اغلب راهی سرد و پرکنایه برای روایت سکون زندگی بورژوازی پیدا می‌کند، داستان این فیلم جست و خیر غریبی به همراه داشته. در مورد یک سکانس خاص می‌گوید: «کل سکانس مثل یه فیلم از ارنست لوبیچ طراحی شده. سختی کار، حفظ کردن این نوع سبک توی فیلمیه که شخصیت لونا هم توش هست.

یه شخصیت تنها، توی کالج؛ یعنی چیزهایی که ظاهرا خیلی رئالیستی ترهستن». کمی بعد اضافه می‌کند: «اگر فرانسس یه آهنگ پاپ و سه ونیم دقیقه‌ای باشه، این فیلم یه آهنگ پنج ونیم دقیقه ایه. نه که فیلم طولانی تری باشه؛ مثل اونجایی که میگی آهان، اون وسط یه تکنوازی هم درآوردی». ادامه می‌دهد: «بیشتر از قبل دنبال خنده بودیم. شاید. بیشترین حدی که ماها میریم دنبالش».

نوآبامبک

گرچه امیدواری موجود در فرانسس‌ها عجیب و جدید است، ولی چیزی که فیلم را به پیش می‌راند همان سؤالات آشنای بامبکی است: آدمها چطور بیست سالگیشان را پشت سر می‌گذارند؟ رها کردن نسخه‌ای از خود، که فرد برای ساختنش تلاش کرده، چقدر سخت است؟ فرانسس، در بیست وهفت سالگی، اجراگری است کم وبیش بیکار و وقتی بهترین دوستش سوفی، با بازی میکی سامنر، تبدیل به آدمی می‌شود که کار دارد و در این کارها نیازی به حضور او نیست، واکنشش خوب نیست. پول فرانسس تمام می‌شود. او همیشه در حرکت است – خانه اش را عوض می‌کند، شغل ثابتش را عوض می‌کند – ولی جلو نمیرود.

او با همان آزمونی روبه رو است که ظاهرا راجر گرینبرگ در آن شکست خورده بود: در بیست وچندسالگی مسیر شغلی احتمالی اش در موسیقی پاپ را خراب کرده و زندگی اش متوقف شده. در گرینبرگ چهل سالگی او را می‌بینیم.

آن بزنگاه اواخر دوره‌ی بیست سالگی هنوز برای بامبک واضح است و بخشی از جذابیت فرانسس ها نتیجه‌ی ترکیب خودنگاره‌هایی از دو نویسنده، از دو نسل، در یک شخصیت است. اگر سریال دخترها روایتگر زندگی قشر خاصی از نیویورکیهای بیست وچندساله باشد، فرانسس ها لایه‌ای از خاطره روی این تجربه می‌کشد و نتیجه اش به اندازه‌ی یک ترانه‌ی پاپ فراموش شده، که سال ها بعد شنیدنش دوباره حس و حال و جایی را در ما زنده می‌کند، رمانتیک است. این احساس را موسیقی متن فیلم و ترانه‌های دهه‌ی هفتادی اش هم تشدید می‌کند.

بامبک در جایی گفته: «وقتی همسن فرانسس بودم عذاب میکشیدم». نوآ که در خانواده‌ای اهل کتاب در بروکلین بزرگ شده، به کالج واسار رفت و مدتی به عنوان پیک در مجله‌ی نیویورکر مشغول شد و در بیست و هفت سالگی اش لگدزنان و فریاد کشان و آقای حسادت را در کارنامه‌ی خود داشت؛ فیلمهایی که به مردان پرحرف جوان با کاپشن‌های اسپرت می‌پرداختند و اکران تجاری شدند (فیلم سومی به نام‌های بال – که در شش روز فیلمبرداری شده بود، علیرغم میل بامبک به صورت ویدئویی منتشر شد).

گرچه دو فیلم اکران شده‌ی نخست او گاهی دچار همان پرگویی و غلو فیلم‌های ضعیف تر وودی آلن می‌شدند، مورد استقبال قرار گرفتند ولگدزنان و فریاد کشان تبدیل شد به یک فیلم کالت محبوب که دی وی دی اش را شرکت کرایتریون منتشر کرد. با این حال بامبک احساس رضایت نمی‌کرد: «خیلی جوون بودم و احساس می‌کردم خیلی پیرم». خاطره‌ی دردناکی از پروازش به نیویورک در مسیر برگشت از فستیوال تورنتودارد در حالی که داشته نگاتیوهای فیلم آقای حسادت را که نتوانسته بود توجه پخش کننده‌ای را جلب کند به دنبال خود می‌کشیده. «پرسونایی که ساخته بودم این بود که همه چی خوبه. توی همون مسیری هستم که می‌خوام. می‌ترسیدم بخوام اعتراف کنم که نامید یا ناراحتم».

نوآبامبک

ولی بعد با وس اندرسون آشنا شد. کسی که تبدیل شد به یک دوست نزدیک و همکار. راشمور، فیلم دوم اندرسون، در سال ۱۹۹۸، یک سال بعد از آقای حسادت، اکران شد. بامبک در بعدازظهری بارانی در کافه‌ای در وست ویلج برایم می‌گوید: «میدیدم که اون واقعا داره کاری رو می‌کنه که برای خودش جالبه و این اعتماد رو هم داره که برای آدم‌های دیگه هم جذاب خواهد بود». برای او آقای حسادت هم «تا حدی شخصی بود ولی در عین حال دنباله رو یه ژانر»؛ کمدی رمانتیک. ادامه می‌دهد: «بعد راشمور رو دیدم و با خودم گفتم این آدم مشکلی نداره که ژانر خودش رو بسازه». پیش از آن که ساخت فیلم بعدی بامبک تمام شود، اندرسون خانواده‌ی اشرافی تننبام (۲۰۰۱) و زندگی در آب با استیو زیسو (۲۰۰۴) را – که فیلمنامه اش را با همکاری بامبک و اغلب در همین کافه، نوشته بود ساخت.

بعد از آقای حسادت بامبک روان درمانی را شروع کرد؛ گرچه می‌ترسید این کار در مسیرهای پررمز و راز خلاقیت خلل ایجاد کند. با این حال کشف کرد که این فرآیند به او اجازه‌ی نوشتن میدهد. می‌گوید: «تغییر بزرگی بود تو زندگیم. دیگه اونقدرها از این که خجالت زده بشم نمیترسیدم». در نخستین فیلمنامه از سه فیلمنامه‌ی مرتبط با کشف‌های روان درمانانه‌ او، سالهای نوجوانی‌اش را بدون سپر معمول خود از بی تفاوتی دوباره مرور کرد.

آخرین نسخه از فیلمنامه‌ ماهی مرکب و نهنگ اثری تخیلی بود ولی اولین برون ریزی هایش صددرصد خاطره نگاری بودند. در دهه‌ی ۸۰، نوآ فرزند بزرگتر از میان دو برادر و دانش آموزی محبوب و با اعتماد به نفس در دبیرستان میدوود بود. به گفته‌ی دوست قدیمی اش متیو کاپلن، او شک نداشت که فیلمساز خواهد شد: «می گفت: این کار رو می‌کنم».

پدرش، جاناتان بامبک، مدرس کالج بروکلین بود و داستان‌های تجربی چاپ می‌کرد و در نشریه‌ی پارتیزان ریویو درباره‌ی سینما مطالبی نوشته بود. مادرش، جرجیا براون، هم داستان منتشر کرده بود و بعدها منتقد سینمایی نشریه‌ی ویلج وُیس شد. خانواده شان در محله‌ی پارک اسلوپ در بروکلین زندگی می‌کردند (و به لطف مسئول لوکیشنی که روزی درِ خانه شان را زده بود، می‌توانید اتاق غذاخوری بامبک ها را در فیلم دلسوختگی، در آن صحنه‌ای که مریل استریپ یک پای لیمو را فشار میدهد توی صورت جک نیکلسون، ببینید). یک روز عصر، وقتی نوآ چهارده ساله بود، پدر ومادرش ازش خواستند بلافاصله بعد از تمام شدن فیلمی که با دوستانش رفته بود ببیند، به خانه برگردد.

میدانست چه چیزی در انتظارش است. به یاد می‌آورد که: «فیلم Romancing the Stone رو در حالی دیدم که سرنوشتم رو می‌دانستم». در خانه، قبل از اعلام چیزی، زد زیر گریه: پدر و مادرش داشتند جدا می‌شدند و پدرش می‌رفت به خانه‌ای آن سوی پارک. پسرها سه شنبه ها، چهارشنبه‌ها، شنبه ها و یک پنجشنبه در میان، می‌رفتند پیش پدرشان. این برنامه‌ی عجیب حضانت در فیلم هم بدون تغییر باقی ماند.

مثل رؤیایی تب آلود

نوآبامبک

بعد از سال‌ها تلاش برای جذب سرمایه، بامبک در نهایت فیلم را در بیست و سه روز، «مثل رؤیایی تب آلود» فیلمبرداری کرد. جف دنیلز نقش پدر را بازی کرد و لورا لینی نقش مادر را. بامبک فیلمنامه را به والدینش، که پیش از آن هرچه مینوشت می‌خواندند، نشان نداد. با این حال نقشی کوتاه به پدرش داد. نوآ یادش است که وقتی فیلم را به مادرش نشان داده: «مثل گربه‌ای که یه پرنده‌ی مرده رو، انگار که هدیه باشه، آورده برای صاحبش. هم هدیه بود هم یه جورایی شورش».

فیلم در سال ۲۰۰۵ اکران شد. برای بامبک خواندن نقدهایی که فقط به عیبهای پدر و مادر اشاره می‌کردند سخت بود: خودشیفتگی پدر، بی خیالی مادر. بامبک حالا پشیمان است که ارجاعات مثبت دیگری را وارد فیلم نکرده است: «بابام یه همراه عالی واسه فیلم بینی بود. اگه من خوشم می‌اومد اونم خوشش می‌اومد. می‌تونست از چشم من ببینه فیلم رو».

جاناتان بامبک می‌گوید نوآ را وقتی دوساله بوده به دیدن کودک وحشی تروفو برده. (نوآ خودش می‌گوید: «شاید پنج ساله»). جاناتان در توصیف نوجوانی نوآ می‌گوید: «شدیدا متکی به نفس و موقر بود – ولی میدونی دیگه، وقار معمولا یه شکلی از اضطراب زیر خودش پنهان داره».

وقتی جاناتان برای اولین بار ماهی مرکب و نهنگ را دید (فیلمی که جف دنیلز کت مخمل قهوه‌ای او را برایش قرض گرفته بود)، بعد از فیلم با اضطراب از سالن خارج شد ولی «خیلی گذشت». پسرش نیم ساعت بعد زنگ زد؛ «می خواست بدونه چرا هنوز هیچی در مورد فیلم نگفته‌م. شوخی نوآ اینه که ماهی مرکب و نهنگ، من رو تو بدترین حالتم نشون میده، مارگو در عروسی جرجیارو تو بدترین وضعش، و گرینبرگ خودش رو».

نوآبامبک

شبی دیروقت در برلین، بامبک و گرویگ با اسکات فونداس، یکی از دوستانشان که منتقد سینما و برنامه ریز سابق جشنواره‌ی فیلم نیویورک است، چیزی می‌خوردند. مکالمه به مارگو در عروسی (۲۰۰۷) کشیده می‌شود. کیدمن، در نقش مارگو، در خانه‌ای بزرگ روی جزیره‌ای در شمال شرق، به خواهرش جنیفر جیسون لی، سر می‌زند و پسر دوازده ساله اش را هم با خودش میبرد. بامبک به فونداس توضیح می‌دهد: «اون حسی رو میخواستم انتقال بدم که وقتی توی خونه‌ای و داری با یکی حرف میزنی و نور بیرون کم کم شروع می‌کنه به کم شدن و چراغ روشن نمیکنی. کل فیلم شبیه همینه».

کمی قبل تر گرویگ، در فکر آن نورونمایی از افتادن کفش یک بچه در مسیر جنگل و اتفاقات ظاهرا ترسناکی که در خانه‌ی کناری رخ می‌دادند، به شوخی گفت: «من فکر کرده بودم فیلم ترسناکه». و بامبک جواب داد: «خودم فکر می‌کردم دارم کمدی میسازم».

قبل از فرانسس ها به نظر می‌رسید این سرنوشت بامبک باشد: دنبال کردن مسیری ادبی در رسانه‌ی سینما، و در عین حال اشاره‌ای اندوهناک به این موضوع که اگر کسی در دهه‌ی ۷۰ چنین فیلمی می‌ساخت، می‌توانست به جایگاه یک کارگردان جریان اصلی دست پیدا کند.

گرینبرگ تلاش واضحی است برای انتقال روح آثار فیلیپ راس و سال بلو. بامبک می‌گوید: در مورد اسم فیلم داشتم به پورتنوی و هرتسوگ فکر می‌کردم. نمی‌تونم درست بیانش کنم ولی احساس می‌کردم میتونم اون چیزی رو که از این نویسنده ها و اون کتابها دوست دارم به شکل سینمایی انجام بدم».

فرانسس‌ها شروع یک رابطه‌ عاشقانه

نوآبامبک

می‌توان فرانسس‌ها را عاشقانه‌ای در قالب ایمیل دید که به شکلی تصادفی منجر به تولید یک فیلم خوب شده است. هنگام ناهاری که در برلین میخوردیم گرویگ دنبال راهی برای توصیف این تجربه می‌گشت: «یک جورهایی مثل این می‌مونه که – مسخره است این جوری گفتنش، ولی مثل یه راهبه‌ای می‌مونه که توی یه دیر برای آدمی که میدونه اونور دیوار وایساده آواز میخونه. اون آدم هم فکر می‌کنه که این آواز واسه‌ی منه، ولی واقعا هم مطمئن نیست که مال اون باشه، ولی واقعا واسه اون بوده. بعد یه روز هم رو می‌بینن». اضافه می‌کند: «تازگیها دوباره اشکها و لبخندها رو دیده‌م». با این که فرانسس‌ها قصه‌ی عاشقانه‌ای ندارد، ولی بیانگر شروع یک رابطه‌ی عاشقانه است.

بامبک می‌گوید: «فکر کنم. تو میتونی اینو بگی. ولی اگه ما بگیم…». انگشتش را می‌گذارد توی ذهنش و به آرامی صدای تهوع در می‌آورد. گرویگ می‌گوید: «خدای من!» بامبک می‌گوید: «همیشه برام مهم بود که فرانسس یه جورایی موفق شه و توی فیلم مواظبش بودم و مطمئنم تا یه حدی به این خاطر بوده که دلم می‌خواسته مواظب گرتا باشم».

گرتا می‌گوید: «به این هم فکر می‌کنم که ما باید به پایان خوش اعتقاد داشته باشیم. باید. وگرنه اصلا چه کاریه؟ من همیشه یه جور احساس سرخوردگی داشته‌م که از نظر روان شناسی میتونه از این تصور بیاد که آدم دو راه داره تو ارتباط با پدر و مادر: یک این که تو انکار باشی و دو این که شدیدا از دستشون عصبانی باشی. من همیشه فکر می‌کنم باید یه راه دیگه‌ای باشه که توش فقط دوستشون داشته باشی».

بامبک در توصیف نوع همکاری شان در فرانسس ها می‌گوید نسبت به همکاری‌های پیشینش توازن بیشتری برقرار بوده؛ در فیلم‌های گذشته یا او حامی و پشتیبان ایده‌ی فردی دیگر بوده (اندرسون) یا از دیگران خواسته تا حامی و پشتیبان او باشند (جنیفر جیسون لی). گرویگ می‌گوید نگران بوده اگر در فرانسس ها بازی کند مردم، به خاطر نقش‌های بداهه پردازانه‌ی گذشته اش، باور نخواهند کرد که او واقعا یکی از نویسندگان فیلم بوده.

«می‌شد این که: بازیگر همین جوری بداهه حرف زده و کارگردان هم فیلمبرداری کرده و بعد تو تیتراژ اسمش رو به عنوان نویسنده آورده». یک نویسنده‌ همکار که حضورش در نهایت باعث عمیق تر شدن اثر نویسنده‌ای دیگر می‌شود (حتی اگر این حضور لحن فیلم را سرزنده تر کرده باشد). دلش نمیخواهد او را با منبع الهام کارگردان (مثل بازیگرانی که منبع الهام باگدانوویچ، وودی آلن یا جان کاساوتیس بوده‌اند) اشتباه بگیرند.

نوآبامبک

بامبک و گرویگ در آخرین شب حضورشان در برلین روی چهار پایه‌های کوتاه مربعی لابی طبقه‌ی دوم سینما نشسته اند و پیراشکی می‌خورند. بامبک کت و شلوار تیره پوشیده و گرویگ یک پالتوی خرمایی. کمی قبل تر از فرش قرمز اکران فیلم در فستیوال، با همه‌ی امضاها و عکس‌هایش، عبور کرده‌اند و بعد در میان دوهزار تماشاگر روی صندلیهای خود نشستند و فیلم که شروع شد با مدیر برنامه هایشان جرمی باربر بیرون خزیدند و به لابی آمدند.

از سالن صدای خنده می‌آید. بامبک یادش می‌آید که بیرون سالن اکران لگدزنان و فریاد کشان ایستاده بوده که زنی بیرون آمد و از او خواست تأیید کند که فیلم مزخرفی بوده. «گفتم خیلی هم بد نبود». می‌خندد. «نمی‌تونستم هیچ وری برم، نمی‌تونستم یه شخصیتی بسازم که بگه آره، مزخرف بود یا بگم من ساختمش عوضی! گفتم متوسط بود». محتویات جیب‌های بامبک کلید خانه و چپ استیک، دست باربر است. بامبک چپ استیک را می‌گیرد و با شادمانی به باربر و گرویگ گوش میدهد که از تیک عصبی او و چپ استیکش حرف می‌زنند؛ چیزی که به شخصیت راجر گرینبرگ هم بخشیده بود. گرویگ اصرار می‌کند «از کجا می‌خریش؟»

بامبک در نهایت می‌گوید: «می تونی خبر داشته باشی که یه چیزی عجیب و غریبه و شخصیت پردازیش کنی و در عین حال همچنان انجامش هم بدی. بعدم من حس می‌کنم از خیلی جهات خیلی با گرینبرگ تفاوت دارم». استیلر در این زمینه می‌گفت: «نوآ خیلی باهوش و حواس جمعه. نسبت به همه چیز؛ اونقدر که اگه این موفقیتی رو که داشته نداشت، زندگی می‌تونست براش خیلی دردناک بشه». بامبک بلافاصله بعد از سفارش غذا از سفارشش پشیمان می‌شود. وقتی شروع می‌کند به مقایسه‌ی خطوط هوایی و مسیرهای پرواز، چهره‌ی گرویگ حالت خاصی به خود می‌گیرد.

گرینبرگ بدون شک دارد از بامبک نقل قول می‌کند وقتی می‌گوید: «کاش میتونستم یکی از اون آدم‌هایی باشم که براشون مهم نیست تو مهمونی کتشون رو کجا میذارن». ولی این شک و تردیدی نسبت به خود نیست. ناراحتی گرینبرگ بر فراز کوهی از خودآگاهی و اراده قرار دارد؛ اونگران نیست که آدمی بی ارزش باشد؛ نگرانی اش این است که نکند جهان ارزش او را دست کم بگیرد. بامبک چنین آدمی نیست، او دارای حس شوخ طبعی است ولی از نوجوانی مشغول کارگردانی آدمها بوده و از جایگاه مسافر صندلی کناری، عقیده‌ی سفت و سختی در مورد این که باید از کدام خروجی از بزرگراه خارج شد دارد.

بعد از آن که بامبک فیلمبرداری فرانسس‌ها را به پایان رساند ماه‌ها صرف بهبود تصاویر کرد. بافت غنی و تصاویر سیاه وسفید نهایی نتیجه‌ی دستکاری‌های متعدد دیجیتال توسط پاسکال دانگین است؛ تصحیح گری که با نام «نجواگر عکس‌ها» شناخته می‌شود. بعد از آن بامبک شروع کرد به نشان دادن فیلم به دوستان خود، در حالی که هنوز خبر تولید فیلم هم منتشر نشده بود. پیتر باگدانوویچ‌ای میلی پرحرارت نوشت با این سرآغاز: «فرزند من، به دستاوردت بسیار مفتخرم».

نوآبامبک

فیلم‌های اولیه‌ی بامبک یأس آلود نیستند. ماجرا همیشه، بعد از مدتی عذاب و اضطراب، طوری به پایان می‌رسد که حداقل از وضعیت اولیه اش بدتر نباشد (یا به قول استیلر: «یه پایان خوش نوآیی»). هیچ کس در آنها نمی‌میرد، گرچه تماشاگر نگران جان حیواناتی است که ظاهرا بار میرایی انسان‌ها بر دوش آنها گذاشته شده است. ولی این فیلمها تماشاگر را لای پر قو نمی‌گذارند. بامبک می‌گوید: «احتمالا، در یه لایه‌ای، خیلی نمیذارم بخندین و بعدهم ناراحت میشم که چرا خنده نگرفتم». وقتی فرانسس ها در سپتامبر گذشته در فستیوال فیلم تلوراید به نمایش درآمد، در پایان تماشاگران ایستاده تشویقش کردند.

برای بامبک «حس خیلی خوبی بود. این که یه فیلمی داشته باشی که بتونی واقعا واکنش‌ها رو بشینی ببینی». و مجبور نباشی واکنش تماشاگران را حدس بزنی. گرویگ می‌گوید: «رؤیای تلوراید رو زندگی کردیم، این که مردم فیلمتون رو دوست داشته باشن و تو خیابون جلوتون رو بگیرن».

در لابی سینمای برلین، بامبک و گرویگ ناگهان صدای تشویق می‌شنوند. به سرعت می‌روند تا دوباره روی صندلی‌هایشان بنشینند و همان‌طور که تشویق روی تیتراژ پایانی ادامه پیدا می‌کند و ترانه‌ای از دیوید بووی پخش می‌شود، گرویگ با خواننده همراه می‌شود، خودش را روی صندلی‌اش تکان می‌دهد و به بامبک نگاهی می‌اندازد که می‌گوید می‌توانست بدتر از این باشد.

منبع: همشهری بیست چهار

 

مقالات بیشتر:

همه میدانند در ایران اکران میشود؟

کوتاه درباره مایکل جکسون

نگاهی به فیلم قتل در قطار سریع السیر شرق

مادر! فیلمی که نفس‌ها را در سینه حبس می‌کند

معرفی فیلم مردی به نام اوه

نویسنده مهمان


پاسخ دادن

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. فیلد های علامت گذاری شده با * را باید تکمیل نمایید.



۱۳۹۵. تمامی حقوق برای وبسایت vinok (وینوک) محفوظ است.

عضویت در خبرنامه وینوک

در خبرنامه وینوک عضو شوید و آخرین مطالب وینوک را در ایمیل خود بخوانید